یک مرد مینویسد!

یک مرد مینویسد!
آخرین نظرات

سریال پدر و خاطرات حامدانه ی یک مرد!

يكشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۴۷ ب.ظ

سلام

معمولا اهل دیدن سریال نیستم، اساسا هر چیزی که منو به خودش وابسته کنه رو کنار میذارم مثل تخمه خوردن، دیدن سریال های جذاب و از این قبیل منظورمه و الا چیزای دیگه رو خیلی علاقه مندانه میرم تا وابستش بشم چون لذتی در وابستگی هست که در جدایی نیست (از سخن بزرگان بود)

سریال پدر از ابتداش معلوم بود که درام تراژیکه سنگینیه و اعصاب من کشش از دست دادنهای احتمالی افراد رو تو سریال نداره واسه همین از اول دنبالش نکردم... دیشب وقتی پسرم رو زمین داشت ورجه وورجه میکرد و دستاشو تکون میداد بغضم گرفت و جلوی همه زدم زیر گریه، یعنی غم از دست دادن که نه داااغ از دست دادن حامد انقدر بزرگ بود که سنگینیشو تو قلبم حس میکردم ... خیلی سخته داغه اولاد دیدن... نیمخوام راجع به از دست دادن حامد حرفی بزنم میخوام برگردم به از پنجره افتادن حامد از شر لیلا و یاد چند تا خاطره از خودم محض ریا افتادم، آخه این رو و اون ور میشنوم خیلی میگن مگه همچون پسر پیدا میشه و از این حرفا، لازم به ذکره اینجانب هم متآهلم هم دارای فرزند پس قهرا نمیتونم آرزوی اون دسته از دخترها باشم، پس فقط گوش بدین و بدونین خیلی ها اونطورن ...

اتفاق اول:

فکر کنم سال 1387 بود، اواخر پاییز؛ یادمه دختره باباش سفیر یا کاردار ایران تو تایلند یا سنگاپور اینا بود (خداییش همینم که یادمه کلیه)، یکی دو جلسه باهم رفتیم بیرون، خود دختره یه آپارتمان داشت، جلسه دوم خیلی طول کشید بعد از چند ساعت بیرون بودن و از این دور دور کردن ها و قدم زدن و حرف زدنا و خاطره تعریف کردن ها، دم غروب بود، اذان داد رسوندمش دم خونشون، راستش روم به دیوار، گلاب به روتون خب کلی قهوه و آب میوه و از این چیزا خورده بودیم، منم مثانه م کوچیک نیستا ولی خب از حدش تجاوز کرده بود، به دختره(فکر کنم اسمش مرجان یا مریم یا یه همچین چیزی بود) گفتم میشه برم از سرویس خونه تون استفاده کنم، اونم با فراغ بال پذیرفت و گفت پارک کن و بیا بالا... یادمه بدو بدو رفتم تو دست شویی و داشتم که بیرون میومدم گفتم من تا خونه مسیرم طولانیه اذانم که الان گفته، بذار وضو بگیرم خونه شون نمازمم بخونم که خیالم راحت شه نمونه واسه آخر وقت ... وضومو گرفتم با آستینای بالازده و دستای خیس و دو لنگه جوراب تو جیبم زده بیرون اومدم بیرون که بهش بگم یه مهر بده من نماز بخونم دیدم دختره یه نیمه شلوارک استرچ پاشه، بالاتنه هم یه نیم تنه تو تنش که نمیپوشید بهتر بود، منم واقعا بی خیال از اینکه اون اینجوری به استقبال بعد از موال من اومده بهش گفتم مهر داری نماز بخونم،  بیچاره هول شد رفت از کشویی یه مهر و جانماز آورد منم نمازمو خوندم، قشنگ یادمه نماز مغرب فکرم آزاد بود، نماز مغرب که تموم شد با خودم گفتم برم سراغ دختره یا نه، بعد گفتم بذار نماز عشا هم بخونم خیالم راحت شه بعد برم سراغش، انصافا تمام نماز عشام فقط داشتم به این فکر میکردم که بعد از نماز چیکار کنم و چه برخوردی داشته باشم باهاش، همش تو جنگ بودم که زشته من که خونه این نماز خوندم بده بهش خیانت کنم و دست بهش بزنم و بعد از کلی کلنجار آخرای سلام نماز به این نتیجه رسیدم درست نیست یه آدم نماز خون از اون کارا بکنه، البته با خودمم گفتم کاش نماز نمیخوندما از کفم رفت ولی هی میگفتم نماز نمیخوندم هر کاریم میکردم نمازه قضا میشد کلی اعصاب خوردی داشت بالاخره جونم براتون بگه، نماز که تموم شد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده جورابام که دیگه بوی مطبوعی هم نداشتم و پام کردن و با تشکر از سرویسی که در اختیارم قرار داده بود رفتم بیرون ....

 حوصله تایپ کردن اتفاق دوم رو الان ندارم ولی اونم یه همچین وضعیتی بود و پیشنهاد بی شرمانه ای که یه دختره داد رو در مقابل بی خیالی و محل سگ ندادن دفعش کردم و عصبانیش کردم و اونم رفت .... :)


+ با اندک دخل و تصرف اتفاق بالا کاملا واقعی است.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۱۴
یک مرد!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">